درد دل های پنهانی یه گرگیشک

با اجازه محیط زیست دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

جه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 10:22  توسط گرگیشک  | 

وقتي زندگي سخت مي شود

حس بديه وقتي كسي كه هميشه جيبش پر بوده ، وقتي هميشه دستش تو جيب خودش بوده ،وقتي هميشه توي حساب كردن پيش قدم بوده، حالا بگه فقط 500 تومان تو جيبمه.خيلي سخته خدا كنه هيچ وقت ديگه اين حرف و از دهنش نشنوم بجاي اون من شكستم خيلي سخته البته جرات ام مي خواد من هيچ وقت جرات گفتنشو ، شايدم نه ،صداقتشو ندارم  كه بگم تو جيبم 500 تومن بيشتر نيست .

نمي دونم چرا تو اين وضع بيكاريش و خرج ماشينش پيشنهاد افطاري رو دادم .لعنت به من كه بعضي اوقات اصلا حسن رو درك نمي كنم.دنياي بديه ، خيلي سخته آدم با هزار اميد 4 سال درس بخونه ، با هزار اميد بره سربازي ، با هزار اميد تمومش كنه ، با هزار اميد بيفته دنبال كار ،بعد يه جا رو پيدا كنه بهش بگن با مدرك مهندسيت باهات وزارت كاري حساب كنيم 350 بهت مي ديم .واقعا وجدان آدما كجا رفته 350 تومن به كجاي اَدم مي رسه ، با هزار اميدبره دنبال كار توي شهرش ، بهش بگن فقط درصورتي بهت كار مي ديم كه بري شهرستان، اين قانون كجاست؟ اين چه كشوريه ، كه حاضرن به هر دگنكي مردم و از تهران دور كنن . ما هم بدمون نمي ياد بريم يه جاي اروم زندگي كنيم  اما واقعا كسي كه 27 سال با امكانات زندگي كرده مي تونه شهرستاناي بي امكانات ما رو تحمل كنه، مي تونه دوام بياره، اما بريم شهرستان چيكار كنيم واقعا كسي 27 سال تو تهران زندگي كرده پا گرفته ، جون گرفته همه خانوادش اينجا هستن، مي تونه بره شهرستان زندگي كنه بدون هيچ امكانات تفريحي ، علمي ،رفاهي ، ماتوي خيلي از شهرستان هاي بزرگمون پزشك خوب نداريم محيط تفريحي نداريم ، دانشگاه خوب نداريم ، كتابخونه نداريم حتي يه بيمارستان درست و حسابي پيدا نمي شه و هنوز كه هنوزه شهرستانها بيمارشونو حواله مي دن تهران . واقعا توي اين اوضاع اونايي كه راحت دارن قانون مي زارن كجاي ماجرا هستند خودشونم حاضرن برن توي اين اوضاع زندگي كنن يا فقط مرغ همسايه غازه

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 16:53  توسط گرگیشک  | 

پیغامی برای دوست نگرانم

امروز 12 روز از عمل چشمم می گذره چشم چپم ده دهم شده یعنی شفای کامل

اما هنوز چشم راست تار می بینه دکتر گفته تا 6 هفته طبیعیه . این رو واسه اون دوست عزیزی گفتم که برام نظر گذاشته بود و برای دید شوهرش دل نگران بود .

ایشالا که زودتر خوب بشه تازه دکتر گفت اون چشمی که ضعیفتره بعد از 6 هفته ازاونکی چشم هم بهتر می بینه پس جای هیچ نگرانی نیست .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 13:11  توسط گرگیشک  | 

عمل لازک و همه تجربیات من

اول از همه بگم که هدفم از گفتن این همه خاطرات خسته کننده فقط اینه که اونایی که می خوان عمل لازک یا همون لیزیک قدیم رو بکنن زیاد ترسی نداشته باشن از عمل و یه ذهنیت خوب برای عمل داشته باشن همین .

صبح ساعت 7:30 رسیدم کلینیک هلال ایران .یه ترسی تو وجودم بود نه از عمل ، ازبعد از عمل. بعداز اینکه کارای حسابداری رو انجام دادم و فیش رو به حساب ریختم .یه خانمی با لباس آبی اومد و صدام کرد. قبل از ورود گفتن کفشام رو دربیارم و یه دمپایی سفید پام کردم و یه لباس سرتاپا آبی دادن که تنم کنم با یه کلاه آبی بامزه .برای آخرین بار عینکم رو درآوردم . گفن روی یه صندلی بشینم و منتظر باشم یه خانم پرستار که فقط یه هاله ای از صورتش از دور می دیدم به سمتم اومد و گفت که می خوام صورتت رو ضد عفونی کنم  دور چشمام  رو بتادین زد و خشک کرد بعد دکتر میر بابایی اومد و عمل رو توضیح داد و گفت که باید درطور عمل به یه نور سبز چشمک زن نگاه کنم و اگه پلک بزنم مشکلی نیست خودشون با یه دستگاهی  جلوگیری می کنن از پلک زدنم و.بعد خانم پرستار دو تا قطره ریخت برای بی حسی تو چشمام 5 دقیقه بعد رفتم و روی یه تخت که بالاسرش يه دستگيره بود كه توي اون يه چراغ چشمك زن سبز و يه سري چراغ هاي قرمز بود .

دكتراومد گفت ديگه سرت رو تكون نده . دكتر شروع كرد چيزي كه من احساس كردم اين بود كه اينگار يه چيزي رو از روي قرينه برداشن يا بهتر بگم ديدكه در قابلمه رو برمي داريم چه جوريه انگار در قابلمه چشمو برداشت اما من چيزي نمي فهميدم و حس خوبي داشتم شروع كرد با يه مايع شستشوي توي چشمم كه خيلي خوب بود يه حس خوبي بود به حالت چرخشي يه چيزي رو 10 ثانيه تو چشمم شست انگار داشت روش و مي شست وسطاش ديدم يه كم ، كم شد اما ترسي نداشت من فقط نور سبز رو دنبال مي كردم بعد دوباره انگار در قابلمه رو بزاره  اوني كه ار رو چشم برداشته بود گذاشت روش اينا هيچ كدوم درد و ترس نداشت بعد گفت 10 ثانيه فقط اين نور سبز رو دنبال كن و جاي ديگه رو نگاه نكن مي خوايم ليزبزنيم يه چنين چيزي گفت يه صدا هر وقت يه صداي ويز و بوي سوختني اومد تموم شده اما من توي اون 10 ثانيه نه صدايي شنيدم نه بويي . آخرش هم يه لنز گداشت تو چشمم كه بايد سه رو زمي موند .

چشم اول تموم شد اينا همه درحد 5 دقيقه شايد م كمتر طول كشيد چشم بعدي ام هم به همين صورت .

 

بعد گفتن بلند شم نشستم رو صندلي دكتر چشمام رو نگاه كرد گفت خوبه اين عينك رو بزن اين قرص پروفن هم بخور تا درد نداشته باشي رفتي خوني هم اين لورازپام رو بخور تا خوابت ببره اما من نخوردم آخه انقدر چشام خسته بود كه نياز به قرض خواب نداشتم . اولش خوب مي ديدم نه خوب خوبا اما به من چشمام 2 بود به اندازه 5/0 مي ديدم اومدم خونه درد نداشتم اما از چشمام اب مي يومد مخصوصا چشم چپم .. روز اول همش خوابيدم چشمام به نور خيلي حساس شده بود يه ذره نورم اذيتم مي كرد .دو تا قطره داشتم كه بايد 3 ساعت به 3 ساعت مي ريختم تنها ترسي كه داشتم اين بود كه لنزا از چشمم دربياد.فرداشم دكتر گفته بود بيا مطب رفتم گفت مشكلي نيست .فقط قطره ها رو 6 ساعت به 6 ساعت بريز و دو روز ديگه بياد  لنزا رو دربيارم تو اين مدت همش احساس مي كردم تو چشم چپم مژه افتاده اما اين طور نبود اين از خصوصيات بعد از عمل بود و نبايد دست مي زدم

خلاصه سرتون رو درد نيارم لنز و دراورد و ديدم درحد همون نيم بود گفت تا يه ماه ديگه بهتر مي شه ولي ديد نزديكم مشكل داشت تار كه نه اما يه جوري مي ديدم .تا امروز كه صبح ها كه از خواب بيدار مي شم چشمم خيلي خوب همه جا رو مي بينه اما خسته كه مي شه يه ذره ديدم تار مي شه به اندازه نيم كه اينم طبيعيه .بيرونم بايد همش از 9 تا5 بعدالظهر عينك دودي بزنم براي بيرون . خلاصه برام دعا كنيد ديگه كه زودتر خوب بشم اين بود ماجراهاي من و لازك.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:37  توسط گرگیشک  | 

خداحافظ عينك

 

 بعداز مدتها دو دل بودن و اين كه عمل ليزيك انجام بدم يانه بالاخره تصميم ام رو گرفتم .

فردا شايدبعد از عمل دنيا يه رنگ ديگه ؛يه رنگ قشنگ تر ،جذاب تر باشه.

شايدم هيچ فرقي نكنه اما مهم اينه كه ديگه مي تونم باچشماي خودم بدون عينك دنيا رو اون جوري كه دوست دارم ببينم .ديگه از اينكه بارون بياد و شيشه عينكم كثيف بشه ترسي ندارم و غصم نمي گيره و راحت مي رم زير بارون. ديگه موقع چايي خوردن جلوي عينكم رو مه نمي گيره .ديگه وقتي تو زمستون از بيرون ميام تو خونه مه جلوي عينكم رو نمي گيره.ديگه مجبور نيستم اول صبح قبل از هر كاري دنبال عينكم بگردم .ديگه صبح كه از خواب بيدار مي شم همه جا رو واضح و شفاف مي بينم .مهمتر از همه ديگه مجبور نيستم يه جسم خارجي رو روي دماغم تحمل كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 17:11  توسط گرگیشک  | 

عید قدیما بخیر

 

با چه زحمتي يكي دو هفته مونده به عيد ، دونه هاي ماش و عدس رو خيس مي كرديم و توي آفتاب مي گذاشتيم و روزي صد بار بهش سر مي زديم تا نكنه خراب شه و روز عيد با سليقه تمام دورش روبان قرمز مي بستيم و پاي سفره مي ذاشتيم.يادش بخير. ياد ماهي قرمزايي كه با چه شوق و ذوقي مي خريديم ياد لباس و كفش هاي نويي كه قبل از عيد روزي صدبارمي پوشيديم وباذوق وشوق تمام جلو آئينه خودمونو نگاه مي كرديم ياد همشون بخير.ياد اون عيدا،عيداي بچه گي تو ذهنم جون مي گيره و يه آهي همه وجودم رو مي گيره ديگه از اون دونه هاي عدس وماش خيس كرده براي سبزي پاي سفره هفت سين به لطف آپارتمان نشيني خبري نيست الان ديگه بدون هيچ دردسر و استرسي ازخراب شدن سبزي پاي سفره هفت سين مي توني با چهار ، پنج هزار تومان سبزي عيد تو پاي سفره بزاري. ديگه حتي ماهي هاي قرمز توي تنگ هم قرمز نيستن اگر هم باشن ديگه حال و حوصله بالا ، پايين پريدن لحظه سال تحويل رو ندارن . ديگه تو تنگ ماهي هاي جديد مي توني هر جك و جونوري از لاك پشتهاي لينجا تا مارماهي رو هم پيدا كني كه قربون خدابرم بازارشم خوب گرمه.من هميشه عاشق ماهي قرمزاي 4 دم سفيد ، قرمز كوچولوي زبرو زرنگ بودم.

يادمه شباي سال تحويل تخم مرغ ها رو با چه ذوق وشوقي رنگ مي كرديم اما حالا خيلي راحت مي توني از مغازه بخري .امانشستن سرسفره هفت سيني كه خودت با ذوق و شوق درست كردي كجا و اين سفره هفت سين هاي همه چيز اماده كجا.

اي كاش اين دنياي مدرن روي سنت هاي باستاني مون تاثير نمي ذاشت .يادمه لحظه شماري مي كرديم براي گرفتن عيدي بعداز تحويل سال ،برامونم مهم نبود جقدر باشه مهم

اين بود كه  يه اسكناس تانخورده نوي نو لاي قرآن عيدي بگيريم اما حالا اگه به يه بچه 2000 تومان عيدي بدي اخماشو توهم مي كنه وناراحت مي شه كه چرا بيشترندادي .عيد بچگي هامونو دوست دارم از اون موقع نه رفتني رو به خاطر دارم نه تنهايي رو .

ناشكري نبايد كرد شايد تا چند سال ديگه حسرت همين روزارو بخوريم.همين الانشم  جالبه سفره هاي هفت سينمون چيني شده از سير چيني گرفته تا  سبزي هايي شبيه عروسك آماده كه تو بازار فراوونه و از چين مي ياد نمي دونم اين چيني ها از كجا فهميدن ما پاي سفره هفت سينمون سبزي مي زاريم اونا از ما بيشتر به فكرماهستن به خدا.شايد تا چند سال ديگه اصلا حوصله خريدن همين چيزاي آماده روهم نداشته باشيم بعيد نيست يه روزي همين چيزايي كه الان به عنوان سمبل پاي سفره هفت سين مي زاريم بشه چيزاي تزئيني منظورم مصنوعيه ، سيب پلاستيكي  ، سبزي كاغذي شايد تبديل بشه به يه عكس اونم توي لپ تاب كه بزاري و بهش نگاه كني خيلي خنده دار مي شه اما بعيد نيست .

 پس ناشكري نمي كنم و امسال هم كنار سفره هفت سين با يه عالمه آرزو تو دل و دعا  برزبون و مقلب القلوب والابصار و بوسه هاي تبريك و اسكناس هاي تانخوره لاي قران به اميد اومدن يه سال خوب مي شينم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 13:16  توسط گرگیشک  | 

قدم نو رسیده مبارک

امروز یه عضو جدید به خانواده ما اضافه شد یه موجود کوچولوی پاک که می گن شبیه مامانشه من هنوز

ندیدمش /خیلی وقته بچه کوچک بغل نکردم فکر کنم حس خوبی باشه .خدا کنه قدمش مبارک باشه فکر

کنم خواهرم اسمش و بزاره پرنیان

پرنیان کوچولو تولد یک روزه گی ات مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:20  توسط گرگیشک  | 

ميوه كرمو

 وجود بعضي ها هميشه توي هر شرايطي آفت و ضرر براي ديگرانه . گاهي اوقات وجود يه نفر مثل كرم مي مونه تا نيست خوبه اما با اومدنش به همه آفت مي زنه و همه رو خراب مي كنه .

ديد يد اگه بين ميوه هاي سالم يه ميوه خراب باشه  چه اتفاقي مي افته ؟ سريع روي بقيه ميوه هاي سالم اثر ميزاره . حكايت اون ميوه خراب دقيقا حكايت دبير تحريريه ماست .

 اين ها رو گفتم تا ازبرگشت يه آفت به تحريريه بگم شايد يك روز بود شايد براي سرزدن اومده بود اما نتونست خودشو نگه داره .از وقتي كه اومد شروع كرد به فتنه گري.نمي دونم شايد بيمار باشه يعني حتما بيماره . اما من از اون روزي مي ترسم كه قراره بياد و بمونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:29  توسط گرگیشک  | 

پیش داوری 2

دیروز با دوستم قرار شد بریم سینما ،قرار گذاشتیم که من ساعت 3:30 رسالت باشم اونم بیاد دنبالم ،ازاونجا با هم بریم سینما فرهنگ ،ساعت 3 مرخصی گرفتم ، طبق معمول من سر ساعت رسیدم دقیقا سه و نیم ،اما طبق معمول اون دیر کرده بود خیلی عصبانی شدم علتشم این بود که نیم ساعت قبلش زنگ زده بود که زود بیا و دیر نکنی ، ساعت 3:40 بوداما هنوز نیومده بود به موبایلش زنگ زدم بدون اینکه سلام کنم شروع کردم به بد وبیراه کردن که خجالت نمی کشی من و کنار خیابون معطل کردی و مگه من مسخره توام اگه تا 2 دقیقه دیگه نیای من میرم اونم فقط گفت ببخشید ببخشید من تا دو دقیقه دیگه می رسم و برات توضیح می دم کجا بودم تو دلم گفتم الان دوباره یه سری توجیهای مسخره می کنه که منو خر کنه ، دو دقیقه گذشت اما هنوز نیومده بود خیلی عصبانی شدم به موبایلش زنگ زدم گوشیشو جواب نداد دوباره زنگیدم گوشی رو برداشت بهش گفتم من دارم می رم دیگه هم صبر نمی کنم گفت به خدا همین الان میام گوشی رو قطع کردم و به سمت پایین میدان رسالت رفتم که برم خونه نمی دونم شانس آورد یا شانس اوردم که رسید سوار ماشین که شدم شروع کردم به دعوا که منو مسخره کردی و تو عادت داری به دیر کردن و من برات مهم نیستم و هزار تا حرف ،وقتی حرفام تموم شد منتظر بودم یه چیزی بگه اما هیچی نگفت یه دو ، سه دقیقه ای هیچ کدوممون حرفی نزدیم یه دفعه برگشت سمت صندلی عقب، من همچنان صورتم سمت پنجره بود که یه دفعه یه دسته گل جلوی صورتم اومد بهم گفت بیا غر غرو رفته بودم واست گل بخرم دیرشد. وای داشتم از خجالت می مردم.

نمی دونستم چی بگم ، گفتم وای خدایا و از خجالت جلوی صورتم و گرفتم

تنها چیزی که اون موقع به ذهنم اومد که بهش بگم این بود که ببخشید واقعا ببخشید


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:0  توسط گرگیشک  | 

پیش داوری1

جبهه گرفتن ،پیش داوری ،چیزایی که همیشه ازش فرار کردم تا اونجایی که یادمه تا مطمئن نبودم نسبت به کسی جبهه نگرفتم یا حداقل درموردکسی که خوب نمی شناسمش جبهه نگرفتمتوی تحریریه به جای دبیر تحریریه سربازمون یه دبیر تحریریه جدید جایگزین شده ،موقتا ،که دوست دارم دائمی باشه اما خیلی ها به خاطر زن بودنش براش جبهه گرفتن ،اما جالب تر اینجاست این جبهه از سمت دخترای تحریریه هست ، به جای حمایت ازش به خاطر اینکه یه خانم دبیر تحریریه شده دارن سنگ جلوی پاش می ندازن تا دیروز از این گله داشتن دبیر تحریریه قدیم اصلا خوب نیست و فلانه اما حالا که یه خانم از جنس خودشون دبیر تحریریه شده این طوری می کنن با اینکه خودشونم می دونن از وقتی اون اومده اوضاع 100 برابر بهتر شده اما خودشونو به اون راه می زنن . اصلا دلیل این همه حسادت رو نمی دونم با اونکه می دونن بعد از دوماه دوباره اون دبیر تحریریه قدیم می یاد و سمتش و می گیره و این سمت دائمی نیست اما حسودی می کنن امروز از خیلی ها به خاطر قضاوت عجولانشون بدم اومد  امروز یه موضوعی پیش اومد که دبیر تحریریه جدید اصلا تقصیر نداشت .با اونکه من از خیلی چیزا خبر داشتم وبرای بچه ها توضیح دادم که اونطوری که اونا فکر می کنن نیست اما بازم رو حرف خودشون بودن و به من گفتن تو نمی دونی درصورتی که من از خود اون بیچاره هم بیشتر در جریان بودم و خبر داشتم .همه چیز یه سوء تفاهم بود که با توضیح منم برطرف نشد و بیچاره دبیر تحریریه جدید مورد آماج تهمت ها قرار گرفت .

چرا ما آدما بعضی وقتا انقدر بد می شیم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:35  توسط گرگیشک  |